خط خطی های و بی سر و ته

خندهیه درسی داریم به اسم فن سخنرانی.

برای اولین سخنرانیمون باید خودمونو به همدیگه معرفی میکردیم. استاد گفت یه پاکت برگ بردارین 3 تا از عکسایی که بقیه اونجوری در موردتون فکر میکنن رو بچسبونین روش و توی پاکت هم 3 تا از عکساتونو بذارین که خودتون اونجوری در مورد خودتن فکر میکنین.بعدشم پاکتاتونو تزئین کنین بیارین تو کلاس سخنرانی کنین و بهتون نمره میدم.

خجالتم نمیکشن انگار مهد کودکه . که انشا بنویشم و کار دستی بسازم.

خلاصه اینکه این کار قشنگو انجامیدم و از اونجایی که قسمتی از مغزم که مربوط به تزئین میشه فعال نیست همونجوری عکسارو چسبونیدم رو پاکت و 3 تا هم گذاشتم توش. از سرش هم زیاد بود. تازه باید تشکر هم کنه .

بقیه بچه های کلاسم پاکتاشونو آورده بودن.

آقا نمیدونی پاکتها یه سوژه ای شده بود . یه سوژه ای شده بودااااکه فقط باید سر کلاسمون میبودی قیافه یارو رو با پاکتش میدیدی و توی چشماش زل میزدی و هر هر میخندیدی. دقیقا همونجا بود که فرق بین دخترا و پسرا با تمام وجودم حس کردم.پاکتای دخترا جیگولی میگولی،اکلیل دار، صورتی، و پاکهتای پسراقهقهه .......حداقل اون ارم رستورانو هم از روی پاکت پاک نکرده بودن...

وای از همه خنده دار تر وقتی بود بچه ها میخواستن دونه دونه برن روی سن. دخترا یه عشوه ای میومدن  که انگار سیندرلا اون بالا داره عشوه میاد. گل رز و...هم چسبونده بودن رو پاکتشون . آی خنده بازاری بود. پسرا هم که عکس کشتی کج کارو زیبایی اندام زده بودن رو پاکتا و در مورد ولگردی هاشونو لم دادن و فیلم دیدن و پررو بازیهاشون میگفتن .همه دخترا از دم مثلا بهترین لباسی که داشتن رو پوشیده بودن (نمیدونم چرا وقتی ادم میخواد بهترینو بپوشه همیشه ضایعترینشو میپوشه). اما پسرا با شلوارک و دمپایی لای انگشتی  رفته بودن بالا و اونقدر ور ور  میکردن که یکی باید با اردنگی میزدشون پرتشون میکرد پایین تا بی خیال شن.   

تعدادی از دختران با فیگوری کاملا هالیوودی جلوی اینه  دست شویی و با عینک دودی و با لبان غنچه شده عکس گرفته بودن .

صد البته  اینها برای اینگونه عکس گرفتن دلیل موجهی دارند .از یه نفر پرسیدم ؟چرا اونجا عکس انداختی؟گفت چون دستشویی نورش خوبه.خنده

در کل این کلاس رو دوست دارم و یکی از بهترین کلاسهامه .چون بقیه وادارت میکنن که به اونا بخندی.

راستی من نمرم 100 شد. ذوق مرگ شدم از خود راضی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٩ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط هلیا محمدی نظرات ()

دیروز قبل کلاس توی صف بودم تا نوبتم برسه و کتابمو بگیرم ...دوتا دخترسیاه پوست جلوم واستاده بودن که از خنده داشتن غش میکردن .هرهر کرکرشون رفته بود هوا.منم خودم و به اون راه زدم که مثلا نمیشنوم چی میگن. نوبتشون که داشت میشد یکم ساکت شده بودن و انگار سوژه ای واسه خندیدن پیدا نمیکردن که یه دفعه یکیشون پاشو از توی کفشش بیرون آورد و به اون یکی دختره نشون داد. یه شصت قلمبه از از جورابش زده بود بیرون بعدش یهو دوتاییشون با صدای بلند زدن زیر خنده . منم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم .زدم زیر خنده ....ولی نه به سوراخ جورابش . به دل خجستشون میخندیدم .

 خیلی ازشون خوشم اومده بود. اصلا دلم نمیخواست نوبتم زود برسهنیشخند

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط هلیا محمدی نظرات ()

امروز با کتی زیر یه آلاچیق  نسکافه میخوردیم...نمی دونم چرا موقع خوردن نسکافه یادش افتادم!!!...خیلی فکر کردم  تا بفهمم چه ربطی به هم دارن (نسکافه و اون)...ولی با خودم گفتم شاید تلخی هر دوتاشونه که منو یاد اون میندازه ..

 وقتی که خواستم براش بنویسم میخواستم عاشقانه بنویسم...برای کسی که توی خیالم عاشقش بودم ...ولی ندونستم که ادمها نباید و نمیتونن عاشق خیالاشون باشن...خیال یه ذهنیته نه یه عینیت...!!!

قصه من قرار بود عاشقانه هام با یه نازنینی باشه که توی خیالم باهام همه جا میاد ،باهام پیاده روی میکرد تا بالای اون کوه که خیلی بلنده،مسافرت میومد،باهم دعا میخوندیم،شعر میخوندیم،میرقصیدیم،گریه میکردیم،دعوا ،قهر ،آشتی میکردیم،واسه هم ناز میکردیم،عاشق و عاشقتر میشدیم،زندگی میکردیم!!

خلاصه اینکه یه قصه ای میشد که فقط قصه اون بود و من،ولی این  قصه کم کم رنگ  اشگ و گله و غم گرفت،مثل قصه همه اون ادمهای بیچاره ای که عاشق خیالی میشن که هیچ وقت نمیتونه واقعی باشه.شد یه عشق با یه طعم گس، چه خیال بدی بود،خیالی که هیچ وقت حسم نکرد، خیالی که قرار نبود باشه و بمونه، خیالی که آزارم داد،!!خیالی که دوستم داشت ،ولی...!

اون روزایی که اون خیال بود  خیلی خسته بودم،از همه ،بهم فهمونده بود که باکره بودن جسمم خیلی با ارزشه، ولی هیچوقت نفهمید باکره بودن روح انسانها خیلی با ارزشتره. خیال بدی که روح باکره منو لکه دار کرد. پس به طبع ناراحتم میکرد. کم کم دیگه ازش بدم اومد. عوض اینکه توی شبهام یه رویای شیرین واسم باشه یه کابوس وحشتناک شد. خیلی دارم با خودم کلنجار میرم  تا اون رو یه خیال مرده بدونم . خیلی سخته . ولی منم میشم عین همه آدمها که دنبال یه خیال نمیرن.من هم از همه خاطراتی که منو یاد خیالم بندازه فرار میکنم . گهگاهی خیالم دوباره به ذهنم میاد شاید دلش واسه شعر و درد دل و من تنگ شده . شایدم خیالاتی شده.

همه خاکسترای قلب سوختمو که زیر و رو میکنم میبینم که جز یه اسم خاک گرفته چیزی توش نیست. ولی چرا هست

یه عالمه حسرت.

یه خاطره هم هست.خاطره یه خیال که تا عمر دارم از هر چی خیاله بیزارم کرد.

کاش میتونستم  بازم  خیالاتی شم!!!......

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط هلیا محمدی نظرات ()

مدتی بود میخواستم در باره شبکه فارسی وان ، فحش و ناسزا بگم ولی حوصلشو نداشتم  تا اینکه امروز دیگه حوصلم از این سریالای ابکی بهم خورد. اول میخوام بگم مدیریت  فارسی وان با  یه  استرالیایی یهودیه  که فاکس نیوز هم مال اونه!توی جهان رسانه  ها به شیطان مسلم رسانه معروفه. و خلاصه کلام اینکه من یکی نمیتونم در موردش حتی خنثی باشم . اینقدر ساده نباشیم. مورداک حرومزاده اونقدر پولداره که نیازی به یه شبکه جدید نداره. مطمئن باشین، فارسی وان هدفش سرگرمی نیست. من که ایمان دارم به این موضوع. یارو عاشق چشم و ابرومون نیست بره سریال دوبله کنه واسه من و تو پخش کنه .

همه اینا به هیچ . تا حالا محتوای سریالا رو بهش دقت کردین؟؟ موضوعش اینه : خیانت.خیانت خیانت.

شخصیت زن که توی این فیلما واقعا در حد فاجعه پست نشون داده شده. . دخترا و زنای فیلم همش دنبال ایننکه مخ مردا رو بزنن و آویزون بودن در حد بوندس لیگا.شاید من و تو شخصیتمون شکل گرفته و رومون تاثیر نذاره(که مطمئنم صد درصد تاثیر میذاره) ، اما خواهر برادرای کوچیکمونو که با این چیزا میخوان بزرگ بشن و این چیزا میخواد واسشون عادی سازی بشه رو در نظر بگیرین. به خدا تقصیر خودمونه که این کانال این همه مخاطب داره.

عمق  فاجعه اونجاست که وقتایی که این سریال پخش میشه دوستان ایرانی ما میگن داریم سریال میبینیم. بعدا زنگ بزنید!!!

نگرانی بزرگتر اینه که فارسی تو .فارسی تری و فارسی فور و ....هم تو راهه. و نگرانی بزرگترتر اینکه یک کانالم مخصوص بچه ها هم داره راه اندازی میشه...

تو ایران مسئولان عزیز و دوست داشتنیمون توی صدا و سیما هم که از بس راستگو  هستن و برنامه های متنوع دارن باعث گرایش مردم بدبخت به سمت همچین آشغالایی میشن.

دیروز داداش10 سالم  سپهر، رفته بود توی شخصیت سالوادور .

خاک تو سر جامعه ای که الگوی بچه هاش سالوادور و ماراگاریتاست.

راستی پدر و مادر گرامی نذارین این جوجه های تازه سر از تخم بیرون آورده بشینن پای این خزئبلات.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط هلیا محمدی نظرات ()

امروزبا کتی رفتیم خرید ...میخواستیم سریع برگردیم خونه اخه عصری مهمون داشتیم .سر و وضعم هم  داغون بود. باید به خودم هم میرسیدم.ناهار رفتیم رستوران ژاپنی و سوشی سفارش دادیم
جالب بودا منم سوشی خور شدمسبز!
چای سبز گرم هم به جای نوشیدنی خوردم. خلاصه اینکه امروز حسابی ژاپنی شدم!
کنار سوشی یه سسی بود که سبز بود و پررنگ. تا حالا یه همچنین چیزی رو ندیده بودم . خیلی تند بود. دیگه کم کم داشت گریه ام میگرفت! مثل فلفل تند نبود.یه جوری بود که جمجمه سرم و دماغ و حلقم یه لحظه آتیش گرفت و همون لحظه یخ زدگریه . خیلی وحشتناک بود.کم مونده بود پرواز کنم...
ماشاالله به نظافت این رستورانها! دو تا خیار نصفه کنار غذام بود که یه عالمه گل بهش چسبیده بود. فکر کنم همینجوری که از تو خاک بیرون اورده بودنش گذاشته بودنش تو بشقاب من..سبزسبزسبز
بابا من قرمه سبزی میخوام . به دادم برسیددددددناراحت
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط هلیا محمدی نظرات ()

تا حالا  میون یه شهر گم شدی ؟! شده که بخواهی فقط راه بری؟! اصلنم ندونی کجا میری… ندونی واسه چی میری …

 

یه عالمه آدم … ولی هیچکدومشونو نمیشناسم… همه دارن گیجی و سرگردونیمو نگاه میکنن … منی که اینور و اونورو مثل خنگا نگاه میکنم که بفهمم کجای دنیام؟… میخوام بدونم واسه چی هستم؟ میخوام بفهم کجا میخواستم برم؟چرا یادم نمیاد؟

شاید به ساعتم یه نگاهی بندازم ! شایدم  یه نگاهی به تو بندازم ،شایدم ...…

شایدم تو یه نگاهی  به من …...

 

بعضی وقتا با صداهایی که اطرافم میاد با همهمه ها یهو به خودم میام ، ولی تا میخوام بفهمم که کیم دوباره خنگ میشم.گیج میزنم .سکوت میکنم و به دیوار زل میزنم ...

به خودم بی تفاوتم ،به تو دلسردم ،به شما اعتمادی ندارم ،به همه مغرورم ،به خانوادم  بی توجه ، به شهرم  غریب ، به وطنم  ناامید،به دنیا متعجب ، به خدا نمیدونم !!!!!!

 

حوصلم به انتها رسید،حافظم از بین رفت،یه زندگی عادی،شب و روزای تکراری  بیداری هام به پایان رسید ، و سکوتم واقعیت شد.......…

روشنتر از خاموشی ندیدم.....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط هلیا محمدی نظرات ()

جدیدا فهمیدم که درخت نیستم...

 جدیدا فهمیدم شته نمیزنم  و از تنم و برگام کنه بالا نمیره...

جدیدا فهمیدم علفای هرز نمی تونن  ریشه هامو بسوزونن...

آره من درخت نیستم ولی...

ولی...

کاشکی بودم!!!!!!!!

اگه بودم چهل تا چهل تا میوه میدادم...

سایه مینداختم.....

دوستا و دشمنا به ریشه ها تیشه میزنن و اونقدر ناجور میزنن که دیگه نمیتونی قد علم کنی.

شاید اگه درخت بودم حداقل میتونستم جوونه بزنم..

دلم میخواد یه درختی باشم بدون برگ،بار، بدون قشنگی.

ولی یه جوونه واسه رشد کردن داشته باشم.

اونوقت یه بچه پررو و نفهمیده بیاد جوونه رو بزنه و خرد و خمیر کنه.

بعدش با التماس از خدا بخوام آدم باشم.

ولی چون من هیچوقت قدر هیچی رو نمیدونم .آدم میشم .هی درخت میشم .هی باز ادم میشم. هی باز درخت میشم......

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط هلیا محمدی نظرات ()

واسه خاطر عشقولیت نباید خودتو بکشی جونم ...هیچ خبری نیست...

 واسه کسی نمیر که واست تب نمیکنه ، تب نمیکنه که هیچی حتی سرفه یا لااقل از یه عطسه هم خبری نیست!

کلا اینو بدون داری چرا و واسه چی و برا کی خودتو شهید میکنی...

پس هلیا جون لطفا این واژه  عشق رو از فرهنگ لغتت  حذف کن و  احمق نباش... توی این دنیایی که من میبینم هیشکی هیشکیو به خاطر خودش دوست نداره...

اگه خواستی عشقی داشته باشی حواستو جمع کن  . . .

به قول یکی :بشرررررررررررررررر بفهممممممممممم

...........

پی نوشت:

اگه تو دستت دل داشته باشی ولی دل ببُری ، تهش هر کاری بکنی، همه متوجه میشن که با این که دل داشتی ،بُریدی.
اونوقته که  خودت میمونی و یه بازی که باختیش.
خودت میمونی و یه برگ دل که متاسفانه دیگه به درد بخور نیست.
و تو میمونی یه سری آ دمایی که  بهترین حالت ممکنشون اینه که همینجوری نگات کنن و هیچی نگن.
پس وقتی توی دستت دل داری نبُر..............
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٦ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط هلیا محمدی نظرات ()

1.اینجا وبلاگ هلیاست پس میخواد هر چی دلش بخواد بگهعینک

2.هنوز بعد از هجده سال و هشت ماه و سه روز نفهمیدم وقتی میخوام با یکی رو بوسی کنم.2بار صورتشو ببوسم یا 3بار که هر 2تاییمون ضایع نشیمنگران

3.سریال قلب یخی رو دیدین ؟من ندیدم.میگن حمید گودرزی توش بازی کردهقلب

4.امروز صبح عمه کتی مهمون داشت خیلی خسته شدم.آخه خیلی فک زدم.نیشخند

5.خر شدن این نیست که علف بزارم جلوم بخورم.اینه که خرم کنن منم خر شم.سوال

6.زبان فارسی واقعا خیلی پیشرفته است.یه جمله پیدا کردم فقط زبون فارسی ظرفیتشو داره:پاشید برید بگیرید بخوابید.ماشاله هزار ماشاله 4 تا فعلو پشت سر هم ردیف کردیم متفکر

7.بازم گلوم درد میکنه سرما خوردم ولی درد گلوم به خاطر اون نیست.گلوم درد داره.ناراحت

8.بیچاره اونی که تولدشو هر 4 سال یه بار میگیرن.30 اسفند.الهی بگردم.خنده

9.یهو یاد معلم عربی دوم دبیرستانم افتادم .سبزچقدر ترسناک بود مخصوصا وقتی میگفت هیلیا محححمددی (بصورت غلیظ).با خودم فکر میکردم الانه که منو بخورهاسترس

10.تازگی ها از یه چیپسی که مزه چوب میده خوشم اومده .خوب من خوشم اومده.میخورمش. "کتی:مگه تو چوبم خوردی؟".تعجب

11.راستی سلام و خداحافظاز خود راضی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط هلیا محمدی نظرات ()

امشب چه شبیه ؟شب قدر

 

اکثر مردم امشب بیدار میمونن و به امام زاده ها و جاهای مذهبی میرن تا عبادت کنن و از این شب استفاده کنن.همه چپ و راست به هم میگن التماس دعا و به خدا میگن العفو و به اسماش صداش میکنن و  هزار تا کارای معنوی!!!!دیگه میکنن.

 

ولی حرف من اینه :

 

وقتی خدا رو با اون همه اسم صدا میکنن میدونن دارن کیو صدا میزنن ؟

وقتی داد میزن یارب یارب ازش چی میخوان؟

 

آره شب قدره.......

میگن به خاطر این میگن شب قدر.چون تقدیر آدما توی این شب نوشته میشه یعنی امشب معلوم میشه که ما سال دیگه هم هستیم یا نه؟

 

 

ولی

راستشو بخوایین  من با اینکه منکر این شب نیستم  ولی فکر می کنم بیشتر ما به خاطر ترس خدا رو عبادت میکنیم.خودمون رو بیش از حد از جهنم میترسونیم وشدیم یه سری آدمایی که همه کاراشونو واسه بهشت و جهنم انجام میدن و یادشون رفته هدف خدا از آفرینششون چی بوده.

 

بیایید توی این شب  یکم بیشتر فکر کنیم! اگه بیدار میمونیم بیایید نگاهمونو یکم عوض کنیم !

 

قرآن خیلی قشنگ بزرگی این شب رو بیان میکنه:

 

شب قدر

من میخوام به این فکر کنم من انسان چقدر مهمم که خدا آسمون و زمین و گل و گیاه و حیوون رو واسه من آفریده.و چه قدر زشته و قبیحه که توی قران ما رو اینجوری توصیف کرده ولی ما ادمای غافل فقط دنبال عفو و بخششیم .

البته نمیخوام بگم بده...که از خدای به اون بزرگی که خودش میگه به من پناه بیار بخشش نخواییم.

ولی واسه یه بار هم شده این عادت هر سالمونو کنار بذاریم و توی این شب به بزرگی خدا فقط فکر کنیم . به این فکر کنیم که یک سال تمام ازش دور بودیم.

من میخوام امشب خدا رو فقط واسه خودش صدا بزنم .خدایی که همیشه با من بوده ولی من باهاش نبودم.میخوام برم توی آغوشش و بهش بگم نزار دنیا مارو از هم دور کنه.نمیخوام از دردهام و مشکلاتمو این چیزا بگم.میخوام خودشو واسه خودش صدا کنم. ازش نمیخوام منو ببخشه .میخوام حضورشو توی زندگیم پررنگ کنه.

 


نمیخوام به کسی بگم: التماس دعا.

میخوام به خودش بگم پناهم تویی پس به غیر خودت با کسی کاری ندارم.دستمو جلو هیچ احد الناسی دراز نمیکنم جز خود خود خودت ...

خدایا فقط به خودت میگم:التماس دعا.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط هلیا محمدی نظرات ()


Design By : Pichak